تبليغاتX
#ღstand by meღ#

#ღstand by meღ#

مثه حرمت صلیبی واسه مریم و مسیح / تو مقدسی مثه اسم کلیسا می مونی

مسخره

وا قعا  که  عجب ادمای الافی به  پست ما می خوره ها همرو برق میگیره ما رو چراغ

 

نفتی  اونم  تقلبیش

 

بچه ها من وبلاگ شما ها نیومدم نظرای تازتونو نخوندم  و لی نمی دونم این نظر اقای داریوش

 

فرضیایی رو برای شما هم اومده  یا نه

 

من به این کاری ندارم که اون  واقعا خودش بوده یانه

 

اگه خودش نبوده  واقعا  یه ادم  حسوده که به شدت  به عمو حسودیش می شه

 

اگر م  خود عمو بوده  من بهش باید بگم که

 

عمو  ادم  تا محبت نبینه به کسی علاقه مند نمی شه

 

خودتون محبت  کردین  خودتون اومدین تو صدا سیما برای بچه ها  برنامه اجرا کردین

 

اگه نمی خواستین اینجوری بشه  شما که ادم فکوری هستین یه کاری می کردین

 

مثلا با بچه ها کمتر مهربون بودین تا اونا انقدر دوستون نداشته باشن

 

به قول خودتون ادم یا تو اب نمی ره  یا وقتی رفت از خیس شدن

 

نباید بترسه

 

بعدشم   اینو به همه می گم  کسی که  کسی رو دوست داره  هیچ  کس نمی تونه  جلوی 

 

دوست داشتنشو بگیره

 

برای همین   مثل همیشه می گم 

 

عمو پورنگ  خیلی دوست دارم

 

هیچ کس نمی تونه   جلوی مارو بگیره   حتی خود  عمو پورنگ

 

در ضمن به نظر من این ادم عمو نبوده چون  ساعت یک نصفه شب عم بیکار نیست بیاد

 

اینترنت  این موقع عمو خوابه

 

ساعت یک نصفه شب دیگه ادمای الاف و بیکار اینترنتن

 

تازه عمو می تونس اینو تو پیام صوتی هاش بگه

 

حالا شما بگید  نظرتون چیه 

 

نظرای همدیگه رو هم بخونید  و   نظرتونو بگید تا ببینیم به کجا می رسیم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/04/21ساعت 10:19  توسط سارا  | 

یه نامه قشنگ

سلام بهترینا خوبین

من یه کتاب جدید دستم رسیده

 

راستش چند روز بود داشتم از بی کتابی می مردم

 

 

 

 

اسم کاب اینه : سرخپوستان بزرگ می گویند

 

خیلی کتاب قشنگیه

 

راستی من مقدمشو خوندم  درباره  این بود که

 

رئیس جمهور واشنگتن از رئیس قبیله سرخپوست ها (سیاتل)

 

خواسته بود که زمین هاشونو به اون بفروشن

 

اونم نامه ای نوشته که خیلی به نظر من جالب و آموزندس

 

گفتم بذارم تو وبلاگ بلکه شمام بخونین

 

حتما بخونیدش  کمک می کنه قدر زمینو بیشتر بدونیم

 

چگونه می توان آسمان و یا گرمای یک سرزمین را خرید و یا آنها را فروخت؟

 

 

تصور چنین چیزی برای ما دور از ذهن و بیگانه است . وقتی ما مالک طراوت هوا و

 

 

 شفافیت ابها

 

 

 نیستیم چگونه می توان آنها را از ما خرید ؟

 

 

هر نقطه از خاک این سرزمین برای مردم من مقدس است  هر برگ سوزنی و درخشان کاج

 

 

 

هر ساحل شنی این سرزمین مهی که دردل جنگل های تاریک پیچیده است هر حشره ای که

 

 

 طبیعت را

 

 پاکسازی می کند و صدای هر حشره در زندگی و خاطرات مردم من مقدس است .

 

 

 

 

شیره ی جاری در درختان این سرزمین حاصل خاطرات مردان سرخ است .

 

 

 

وقتی مردان سفید می روند تا در میان ستارگان گام نهند مردگان آنها زادگاهشان را از یاد خواهد برد

 

 

اما مردگان ما هر گز این سرزمین زیبا را که مادر مرد سرخ است از یاد نخواهد برد .

 

 

 

ما بخشی از زمین هستیم وزمین بخشی ازما ست گل های عطر آگین خواهران ما

 

 

وآهوان و اسب ها و عقاب های بزرگ برادران ما هستند .

 

 

صخره های بلند شیره گیاهان در دل سبزه زار ها گرمای بدن اسبان کوچک و انسان همه به یک خانواده

 

 

تعلق دارند وقتی رئیس بزرگ سفید در واشنگتن به ما پیغام می دهد که می خواهد سرزمین ما را بخرد چیز

 

 زیادی از  ما

 

می  خواهد او می گوید که جایی را به ما خواهد داد تا بتوانیم به اسودگی در آن زندگی کنیم او پدر ما خواهد بود

 

 و اما فرزندان او

 

ما در باره ی پیشنهاد خرید سرزمینمان اندیشه خواهیم کرد اما چنین کاری آسان نخواهد بود زیرا این سرزمین

 

 برای ما مقدس است

 

آب زلالی که در نهرها و رودخانه هایش جاری است نه تنها آ ب بلکه خون نیاکان ماست .

 

 

 

اگر ما این سرزمین را به شما بفروشیم باید به یاد داشته باشید که این جا مقدس است و باید به فرزندان خود نیز

 

بیاموزید که اینجا

 

سرزمین مقدسی است و انعکاس هر گوشه از آن در آبهای شفاف دریاچه هایش بازگو کننده ی حوادث و

 

خاطرات مردم من خواهد

 

 

بود  زمزمه ی آب صدای نیاکان من است .

 

 

 

رودخانه ها برادران ما هستند ما را سیراب می کنند قایق های ما را به پیش  می رانند و کودکان ما را تغذیه

می  کنند .

 

اگر ما سرزمینمان را به شما بفروشیم باید همواره به یاد داشته باشید و به فرزندان خود نیز بیاموزید که:

 

 

رودخانه ها بردران ما و شما هستند و از این پس باید مثل برادران خود با آنها مهربان باشید .

 

 

ما می دانیم که مردان سفید رفتار مارا درک نمی کنند برای آنها یک بخش از زمین با سایر بخش های آن فرقی

 

 نمی کند

 

زیرا مرد سفید بیگانه ایست که شبانه هر آنچه می خواهد از زمین به یغما می برد

 

 

 

برای او زمین مثل یک برادر نیست بلکه مثل دشمن اوست وقتی آ« را تصرف کرد باز هم به پیش می رود

 

 

 

او مزار پدران خود را پشت سر می نهد و حق زاده شدن فرزندان خود را از یاد می برد .

 

 

 

او با مادر خود زمین و با برادر خود آسمان مثل اشیایی رفتار می کند که می توان آنها را خرید یا به یغما برد

 

 

 

یا این که مثل گوسفندان یا جواهراتی درخشان به فروش رسانید

 

 

 

او با  سیری نا پذیری اش زمین را می بلعد و نا بود می کند و جز بیابانی خشک و لم یرزغ چیزی در پشت سر

 

 خویش باقی

 

نمی گذارد

 

نمی دانم راه ما با راه شما متفاوت است . منظره ی شهر های شما چشمان مرد سرخ را می آزارد . اما شاید این

 

 برای آن باشد

 

 

که مرد سرخ بدوی و بی تمدن است و چیزی نمی فهمد .

 

 

در شهر ها ی مردان سفید هیچ مکان ساکت و آرامی وجود ندارد جایی که بتوان به هنگام بهار صدای باز شدن

 

برگ ها را شنید

 

و یا جایی را که بتوان به صدای ملایم بال زدن حشرات گوش سپرد

 

 

اما شاید این به خاطر آن باشد که من بدوی و بی تمدن هستم و چیزی نمی فهمم . هیا هوی شهر ها گوش را می

 

آزارد

 

اگر انسان نتواند فریاد مرغ شب و یا گفتگوی قورباغه هایی که شبانگاه در کنار برکه ای گرد آمده اند را بشنود

 

 

زندگی چه معنایی می تواند داشته باشد ؟

 

 

من یک مرد سرخ هستم و چیزی نمی فهمم سرخپوست ها صدای ملایم باد را بر سطح برکه ها  و بوی

 

 

آمیخته با طراوت باران و یا عطر درختان کاج  را دوست دارند .

 

 

هوا برای مرد سرخ بسیار پر ارزش است  زیرا همه از یک هوا تنفس می کنند جانوران  درختان و انسان

 

 

مردان سفید نیز همه از هما  هوا تنفس می کنندا به نظر نمی رسد که مرد سفید به هوایی که به درون می برد

 

توجهی داشته باشد

 

 

 مانند کسی که مدت ها از مر گش می گذرد نسبت به بوی تعفن کرخت شده است 

 

 

اما اگر ما سرزمینمان را به شما بفروشیم باید به خاطر داشته باشید که هوا برای ما بسیار پر ارزش است و

 

 این که هوا روح خود

 

را باکل حیاتی که در بر دارد سهیم می شو د بادی که اولین نفس را در جان پدران ما دمید آخرین نفس آنان را

 

 نیز پذیرا شد

 

و اگر ما سرزمینمان را به شما بفروشیمباید آن را به عنوان مکانی که حتی مردان سفید بتوانند برای چشیدن

 

طعم باد به آن جا

 

بروند مجزاو مقدس بدارید  ما درباره ی پیشنهاد شما برای خرید سرزمینمان اندیشه خواهیم کرد اما اگر تصمیم

 

به قبول آن

 

 

بگیریم با شما شرطی داریم مردان سفید باید با جانوران این سرزمین همچون برادران خود رفتار کنند

 

 

من مردی بدوی هستم و شیوه ی دیگر ی  نمی شناسم  من هزاران بوفالو  که در حال متلاشی شدن در دشت ها

 

 

 افتاده بودند را

 

 

دیده ام  بوفالو هایی که به جا مانده از گلوله باران مردان سفید از داخل قطاری در حال عبور  من مردی بدوی

 

هستم و نمی فهمم

 

 که چگونه ممکن است یک اسب آهنین پر دود از بوفالو هایی که ما تنها برای زنده ماندن خود انها را شکار

 

 می  کنیم پر ارزش تر

 

باشد آدمی بدون جانوران چه خواهد کرد ؟ اگر همه ی حیوانات از میان بروند انسان به خاطر تنهایی و انزوای

 

عظیم روحش

 

خواهد مرد . زیرا هر آن چه که بر سر جانوران رخ دهد خیلی زود برای  انسان نیز رخ خواهد داد

 

 

همه چیز به هم پیوسته است باید به فرزندان خود بیا موزید که زمین زیر پایشان خاکستر نیاکان ماست  و باید

 

 

به این سرزمین حرمت نهند  به فرزندان خود بگویید که این سرزمین سرشار از روح اجداد ماست  به فرزندان

 

 خود بیاموزید

 

که زمین مادر ماست  همان گونه که ما این را به فرزندان خود آموختیم  هر آنچه که بر زمین روا گردد بر

 

 پسران

 

 

زمین نیز روا خواهد شد انسان تار تقدیر را نمی تند بلکه او خود نیز  تنها رشته ای تنیده  در میان این تار  است

 

 

هر آنچه بر این تار روا دارد بر خود روا داشته است 

 

حتی مرد سفید که خدا مثل یک دوست با او راه می رود و با او سخن می گوید از این تقدیر مستثنی نخواهد بود

 

 

 گذشته از

 

اینها ما می  خواهیم با هم برادر باشیم  این را بعد ها خواهید دید

 

 

ما چیزی را می دانیم که شاید مردان سفید بعد ها آ« را درک کنند و آن این است که خدای ما  همان خدای

 

شماست

 

 

شاید شما تصور کنید که مالک خداوند هستید همان گونه که می خواهید مالک سرزمین ما گر دید  اما شما

 

 

نخواهید توانست مالک آ«ها باشید

 

 

او خدای همه ی انسان هاست  و شفقت او برای مردان سرخ و مردان سفید یکسان است  این سرزمین نزد

 

 

خداوند گرامی است و آسیب زدن به آن بی حرمتی به

 

 

 

خالق آ« خواهد بود  نسل مردان سفید نیز روزی از زمین بر چیده خواهد شد  شاید حتی سریع تر از هر قبیله

 

 

دیگری  اما اگر شما بستر خود را آلوده کنید

 

 

سرانجام شبی فراخواهد رسید که در لجن زار خویش مدفون خواهید گردید

 

 

و به هنگام هلاکت  در میان آتشی که به قدرت خداوند برافروخته می گردد گداخته خواهید شد  آری به قدرت

 

 

همان  خداوندی که شما را به این سرزمی آورد

 

 

و بنا بر مشیتی حکومت این سرزمین و فرمانروایی بر مردان سرخ را به شما بخشید

 

 

راز چنین تقدیری بر ما پ.شیده است  همان گوه که نمی دانیم چرا همه بوفالو های کشتار شده  و اسبان وحشی

 

رام شده اند

 

گوشه های خلوت جنگل از بوی انسان های بی شمار سنگین شده و زیبتیی منظره تپه های سر سبز  با سیم

 

 

های مخابراتی  خدشه دار شده اند

 

 

کجاست آن درختزار ها ؟ و کجاست آن عقاب ها ؟ همه از میان رفته اند

 

 

خب  چطور بود  نظرتون چیه ؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/04/18ساعت 11:20  توسط سارا  | 

مادر

کودکی که آماده ی تولد بود ، نزد خدا رفت و از او پرسید : میگویند فردا شما مرا به زمین میفرستید ، اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه میتوانم برای زندگی به آنجا بروم ؟

خداوند پاسخ داد: از میان بسیاری از فرشتگانم، من یکی را برای تو در نظر گرفته ام. او در انتظار توست و از تو نگهداری خواهد کرد.

اما کودک هنوز مطمئن نبود که میخواهد برود یا نه ؟

کودک گفت : اینجا در بهشت ، من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافی هستند.

خداوند لبخند زد و گفت : فرشته ی تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد. تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود .

کودک ادامه داد من چطور میتوانم بفهمم مردم چه میگویند وقتی زبان آنها را نمیدانم؟

خداوند او را نوازش کرد و گفت : فرشته ی تو ، زیباترین و شیرین ترین واژه هایی را که ممکن است بشنوی ، در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی.

کودک با ناراحتی گفت : وقتی میخواهم با شما صحبت کنم چه کنم؟

فرشته ات دستهایت را کنار هم میگذارد و به تو یاد میدهد که چگونه دعا کنی.

کودک سرش را برگرداند و پرسید : شنیده ام که در زمین انسانهای بدی هم زندگی میکنن، چه کسی از من محافظت خواهد کرد ؟

فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد حتی اگر به قیمت جانش تمام شود.

کودک با نگرانی ادامه داد: اما من همیشه به این دلیل که دیگر نمیتوانم شما را ببینم ناراحت خواهم بود.

خداوند لبخند زد و گفت: فرشته ات همیشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد نرا خواهد آموخت، گرچه من همواره در کنار تو هستم .

در آن هنگام بهشت آرام بود اما صدایی از زمین شنیده میشد .

کودک میدانست که باید به زودی سفرش را آغاز کند. او به آرامی یک سوال دیگر از خداوند پرسید: خدایا ! اگر باید همین حالا بروم، لطفا نام فرشته ام را به من بگویید.

خداوند شانه ی اورا نوازش کرد و پاسخ داد: نام فرشته ات اهمیتی ندارد. به راحتی میتوانی او را مادر صدا کنی.

 

سالروز میلاد گل یاس خانه ی پیامبر ؛ حضرت فاطمه (س) و      مبارک .


+ نوشته شده در  شنبه 1386/04/16ساعت 18:32  توسط سارا  |