تبليغاتX
#ღstand by meღ#

#ღstand by meღ#

مثه حرمت صلیبی واسه مریم و مسیح / تو مقدسی مثه اسم کلیسا می مونی

عکس

جغد مخفی

 

 

 نازی

ببین منم عینک افتابی دارم 

یه عکس خانوادگی  

سلام

 

تولد وبلاگم مبارک

 

 

ای ول  وبلاگم یه ساله شد

 

و منم شدم یه وبلاگ نویسی که یه ساله داره وبلاگ می نویسه

راستش حدود یه سال پیش یه کم عقب تر بود که من دیگه زیاد اینترنت

 

می یومدم و بیشتر هم به وبلاگایی که در باره عمو پورنگ بود

 

سر می زدم که بعد تصمیم گرفتم  خودمم یه وبلاگ بزنم

 

اخه هر چی باشه ما هم طرف دار عمو هستیم

 

از یکی از فامیلامون که مسلما وارد بود کمک خواستم

 

ماشاالله اونم که چقدر کمک کرد

 

خلاصه هر جوری بود خودم با کمک خودم این وبلاگو درست کردم

 

قبل از اون  با یه وبلاگی اشنا شدم که مثلا برای عمو بود

 

من اون موقع فقط می یومدم   و می خوندم

 

یه روز صباح غلامی که اون موقع هنوز نمی شناختمش

توی اون وبلاگ اپ کرده بود و از عارفه شماره عمو رو می خواست

 

من دیدم شمارشو نوشته  گفتم یه زنگ بهش بزنم که اگه عارفه بهش داد

 

به منم بده حدود ساعتای دوازده بود که دیگه با هر بدبختی بود

 

خجالتو کنار گذاشتمو زنگ زدم 

 

الو سلام منزل غلامی خسته نباشید وقتتون به خیر

 

صباح هست  خلاصه بقیشو یادم نمی اد

 

حدود سه دقیقه باهاش حرف زدم اونم گفت که اگه عارفه زنگ زد به منم

 

می گه  عارفه که هنوزم زنگ نزده

 

ولی منو صباح با هم دوست شدیم

 

صباح بهترین دوست منه

 

امروز تولد وبلاگ اونم هست  تولد وبلاگ تو هم مبارک صباح جون

 

راستی من کلی دوستای گل عمو پورنگی دیگه هم  پیدا کردم

 

که همشون توی لینکن  اگه کسی رو از قلم انداختم بهم بگه

 

فعلا دست علی یارتون خدا نگه دارتون

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/04/28ساعت 11:48  توسط سارا  | 

در حوالی بساط شیطان

دیروز شیطان را دیدم در حوالی میدان، بساطش را پهن کرده بود؛ فریب می فروخت.

مردم دورش جمع شده بودند، هیاهو می کردند و هول می زدند و بیشتر می خواستند.

توی بساطش همه چیز بود: غرور، حرص، دروغ و خیانت، جاه طلبی و قدرت. هرکس چیزی می خرید و در ازایش چیزی می داد. بعضی ها تکه ای از قلبشان را می دادند و بعضی پاره ای از روحشان را. بعضی ها ایمانشان را می دادند و بعضی آزادگیشان را.

شیطان می خندید و دهانش بوی گند جهنم می داد. حالم را به هم می زد، دلم می خواست همه ی نفرتم را توی صورتش تف کنم.

انگار ذهنم را خواند، موذیانه خندید و گفت: من کاری با کسی ندارم، فقط گوشه ای بساطم را پهن کرده ام و آرام نجوا می کنم، نه قیل و قال می کنم و نه کسی را مجبور می کنم چیزی از من بخرد، می بینی آدم ها خودشان دور من جمع شده اند.

جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزدیکتر آورد و گفت: البته تو با اینها فرق می کنی. تو زیرکی و مومن. زیرکی و ایمان، آدم را نجات می دهد. اینها ساده اند و گرسنه. به جای هر چیزی فریب می خورند.

از شیطان بدم می آمد، حرف هایش اما شیرین بود. گذاشتم که حرف بزند. او هی گفت و گفت و گفت. ساعت ها کنار بساط شیطان نشستم. تا اینکه چشمم به جعبه ای عبادت افتاد که لا به لای چیزهای دیگر بود. دور از چشم شیطان آن را برداشتم و توی جیبم گذاشتم. با خودم گفتم: بگذار یک بار هم که شده کسی چیزی از شیطان بدزدد. بگذار یک بار هم او فریب بخورد.

به خانه آمدم و در جعبه ی کوچک عبادت را باز کردم. توی آن اما جز غرور چیزی نبود. جعبه ی عبادت از دستم افتاد و غرور توی اتاق ریخت. فریب خورده بودم.

دستم را روی قلبم گذاشتم، نبود. فهمیدم که آن را کنار بساط شیطان جا گذاشته ام.

تمام راه را دویدم، تمام راه لعنتش کردم، تمام راه خدا خدا کردم. می خواستم یقه اش نامردش را بگیرم، عبادت دروغی اش را توی سرش بکوبم و قلبم را پس بگیرم.

به میدان رسیدم. شیطان اما نبود.

آن وقت نشستم و های های گریه کردم، از ته دل.

اشک هایم که تمام شد، بلند شدم، بلند شدم تا بی دلی ام را با خود ببرم که

صدایی شنیدم... صدای قلبم را.

 

پس همان جا بی اختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم. به شکرانه ی قلبی که پیدا شده بود.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/04/26ساعت 18:16  توسط سارا  |