تبليغاتX
#ღstand by meღ#


#ღstand by meღ#

مثه حرمت صلیبی واسه مریم و مسیح / تو مقدسی مثه اسم کلیسا می مونی

کوله پشتی اش را برداشت و راه افتاد . رفت که به دنبال خدا بگرده ،و گفت تا کوله ام از خدا

پ نشود بر نخواهم گشت . نهالی رنجور و کوچک کنار راه ایستاده بود . مسافر با خنده ای رو

به درخت گفت : چه تلخ است کنار جاده بودن و نرفتن . و درخت زیر لب گفت :ولی تلخ تر آن

است که بروی و بی رها ورد برگردی . کاش می دانستی آنچه در جستجوی آنی ، همین

جاست ...


مسافر رفت و گفت :یک درخت از راه چه می داند ، پاهایش در گل است ، او هیچ گاه لذت

جستجو را نخواهد یافت .و نشنید که درخت گفت :اما من جسجو را از خود آغاز کرده ام و

سفرم را کسی نخواهد دید ، جز آنکه باید ...


مسافر رفت و کوله اش سنگین بود . هزار سال گذشت . زار سال پر خم و پیچ ، هزار سال بالا

و پست . مسافر بازگشت ، رنجور و نا امید . خدارا نیافته بود ، اما غرورش را گم کرده بود . به

ابتدای جاده رسید . جاده ای که روزی از آن آغاز کرده بود . درختی هزار ساله ، بالا بلند و سبز

 کنار جاده بود . زیر سایه اش نشست . مسافر درخت را به یاد نیاورد .اما درخت اورا شناخت .

درخت گفت : سلام مسافر در کوله ات چه داری ، مرا هم مهمان کن . مسافر گفت : بالا بلند

تنومندم ،شرمنده ام ، کوله ام خالی است و هیچ چیز ندارم . درخت گفت : چه خوب . وقتی

هیچ چیز نداری . همه چیز داری . اما آن روز که می رفتی ، در کوله ات همه چیز داشتی ،

غرور کمترینش بود . جاده آن را از تو گرفت . حالا برای کوله ات جا برای خدا هست و قدری از

حقیقت را در کوله مسافر ریخت . دست های مسافر از اشراق پر شد و چشم هایش از

حسرت درخشید و گفت : هزار سال رفتم و پیدا نکردم و تو نرفته ای این همه یافتی !


درخت گفت : زیرا تو در جاده رفتی و من در خودم


و پیمودن خود دشوار تر از پیمودن جاده هاست .

نوشته شده در چهارشنبه 1387/04/19ساعت 16:47 توسط سارا| |

سلام خوبید ؟

هههههههههههه

وقتی دلم می گیره می رم وب پریسا این دختر با همه فرق می کنه همه چیزش حتی وبش

اصلا انگار نه انگار که این وب تو اینترنته انگار تو خونه ی خودته آهنگ وبش حال و هواش

یه جور دیگس آدم بهش وابسته می شه وقتی آپاشو می خونم تحت تاثیر قرار می گیرم

پریسا     پریسا ..........

یکی از آپایی که چند روز پیش کرده رو می زارم بخونیدش حتما

امروز خیلی دلم گرفته بود می گفتم ای کاش آپ می کرد وقتی اومدم دیدم آپه خیلی حس خوبی داشتم ......      خدارو شکر

به وبش حتما سر بزنید تو پیوندای وبلاگم گذاشتم

این وبلاگه منم که انگار داره یواش یواش می شه برای من سنگ صبور می شه

 دفتر خاطراتم چند روز دیگه تولدشه زیاد دور نیست

ولی آپ پریسا

سردسته ي برو بچ تو محله بودم !

تو محله هاي ديگم بروبيايي داشتم !

تو چاقو كشي بيست ٍ بيست بودم .

كسي بگه بالا چشمت ابروهه؟

محاله ممكنه ....

فيتيلشو مي كشم پايين ...

تا ازاين غلط ملتا نكنه مرتيكه ...

من برگه چغندر نيستم كه ...

خلاصش كنم !

يه دنيا بودو يه آق ابيش !

حالا نميدونم چطور مطور شد از جبهه سر در آورديم ...

من وجبهه ؟

قوربونت برم اوستا كريم !كار خداس ديگه ... !!!

اونجا همه آدما يه جور ديگه بودن ...

شبا همه بيدار بودن ... نماز مي خوندن ...

تو همين اروند چن تاييشون جلو چشم خودم رفتن !

تصميم گرفتم يه شب سنگامو وا بكنم با خدا ...

يه جاي دنجي داشتم لابه لاي ني زارا ...

دلم كه مي گرفت مي رفتم اونجا ...

يه شب رفتم اونجا نگاه كردم به آسمون . گفتم : ببين خدا(!) من از مردن نمي ترسم !

ما لات بي سروپا كه نيستيم !! غيرت داريم !

ولي اگه من بميرم ....

ميبرنم كه غسل وكفنم كنن .

خال كوبيايي روي بدنم و مبينن ...

اون وخت واس رزمنده هاي تو بد مي شه !

مي دوني كه ؟!

نگو وختي با خدا اختلات مي كرديم .... يكي از اين برادرا صدامونو مي شنيده !

بقيش رو اون واستون تعريف مي كنه !

عزت زياد !

من اون شب حرفاي عبدالله( ابيش ) رو شنيدم !

يه شب تو عمليات زخمي شدم ...

كنارم يه جنازه بود ...

صورتشو كه ديدم شناختمش ....

عبدالله بود ...

بدنش سوخته بود !!!

 

نوشته شده در یکشنبه 1387/04/16ساعت 22:22 توسط سارا| |


Design By : Night Skin