بازی
سلام 
خوب خوبید دیگه نپرسم![]()
چی بازی؟
چند تا کلمه رو که به ذهنتون می یادش تو نظرات بنویسید
مثلا
ساعت دیوار چشمات قلبم
توجه: فرقی نمی کنه چند تا کلمه باشه ۱۰تا۲۰تا...
نکته
: از به کار بردن آهنگ ها مثال فوق(بنیامین)بپرهیزید
![]()
![]()
مثه حرمت صلیبی واسه مریم و مسیح / تو مقدسی مثه اسم کلیسا می مونی
سلام 
خوب خوبید دیگه نپرسم![]()
چی بازی؟
چند تا کلمه رو که به ذهنتون می یادش تو نظرات بنویسید
مثلا
ساعت دیوار چشمات قلبم
توجه: فرقی نمی کنه چند تا کلمه باشه ۱۰تا۲۰تا...
نکته
: از به کار بردن آهنگ ها مثال فوق(بنیامین)بپرهیزید
![]()
![]()
وقتی از خاموش ماندن سر رفت، یکی به دیگری گفت :((ای فلان ،آخر یک چیزی بگو خفه شدیم.))![]()
شنونده جواب داد:((به جهنم که خفه شدی اما اگر حرفی پیدا کرده ای که تو را قلقلک می دهد بگو.))
اولی گفت:یک چیزی بگوییم سرمان گرم شود بیا از آرزوهای خود حرف بزنیم![]()
دومی گفت: خیلی خوب، بگو ببینم تو می خواستی چه داشته باشی؟![]()
اولی گفت:من آروز دارم چند تا بز و میش حسابی داشته باشم که در این صحرا بچرخند ، از شیرشان بنوشم از پشمشان بپوشم ،کودشان را بفروشم و به آدمی مثل تو احتیاج نداشته باشم![]()
دومی گفت: گل گفتی . من هم آرزو دارم جند تا گرگ داشته باشم ،آنها را ول کنم که بیایند بزو میش تو را از هم بدرند و بخورند![]()
اولی گفت خیلی بی معرفتی!مگر من به تو چه بدی کرده ام که می خواهی گوسفندهایم را نابود کنی؟؟![]()
دومی گفت:از این بدتر چه می خواهی که اولین کارت با میش و بزتاین است که با من دشمنی کنی خدا نکند که تو چیزی داشته باشی![]()
اولی گفت:حالا که این طور شد پس بگیر!
مشتی به چانه ی رفیقش زد و با هم گلاویز شدند و حالا نزن و کی بزن
بعد از اینکه پیراهنشان پاره شد و لکه های خون دست و دامنشان را نقاشی کرد و هم چنان یک دیگر را نگه داشته بودند که نفس تازه کنند شخصی از راه رسید و گفت: چه تان است؟
چرا مسئله را به زبان خوش حل نمی کنید؟دعوا که برای آدم نان نمی شود
اولی گفت: نه آخر این بی معرفت را بگ که چشم ندارد بز و میش مرا ببیند و گرگش را بر سر آنها می فرستد![]()
دومی گفت:تقصیر از خودش است لیاقت هیچ چیز را ندارد. اگر دوتا گوسفند داشته باشد دیگر خدا را بنده نیست![]()
تازه رسیده گفت :خوب حالا کو گرگ و کو گوسفند؟من که چیزی نمی بینم![]()
اولی گفت : نه بابا گوسفند و گرگ اینجا نیستند ما داشتیم آرزوهایمان را می گفتیم و این احمق نگذاشت که دو تا کلام حرف بزنیم![]()
دومی گفت:نه تو را به خدا حماقت این یکی را ببین که گرگی در کار نیست و او رفیق جانی اش را فدای میش و بزش می کند![]()
تازه رسیده گفت: خیلی خوب ول کنید ببینم و داستان را تعریف کنید.
وقتی از اول قصه را گفتند سومی گفت::شما هر دوتان آدمهای احمقی هستید که سر هیچ و پوچ دعوا می کنید
اصلا دو تا بز و میش چه هست که کسی برای آنها خون خودش را کثیف کند؟
بعد رو کرد به اولی و گفت : خوب آدم حسابی تو که آرزو می کردی می خواستی یک گله شتر آرزو کنی که هم پشمش بیشتر باشد هم شیرش هم قیمتش دیگر گرگ هم حریف آنها نمی شد![]()
دومی گفت: خوب من هم یک گله فیل آرزو می کردم
و آنها را به جان شتر ها می انداختم![]()
تازه رسیده اوقاتش تلخ شد و گفت: خیال نکنی ها ! من خودم دو تا فیل را که مرده و زنده اش صد تو مان است با یک مشت نفله می کنم
دومی گفت: اصلا تو چرا در دعویی که مال تو نسیت دخالت می کنی؟؟؟
تازه رسیده گفت همین که گفتم آگر بخواهی روی حرف من حرف بزنی این گوشهایت را می کنم![]()
بلافاصله تازه رسیده پیش رفت و گوشهای دومی را گرفت
اولی به رگ غیرتش برخورد
و به تازه رسیده گفت : اصلا تو کی هستی و چه می گویی؟![]()
تازه رسیده گفت : عجب آدمهای جاهلی هستند ها ! من می خواهم صلحتان بدهم و شما با من یکی به دو می کنید ؟دست اولی را هم گرفت و تاب داد![]()
دومی به غیرتش برخورد و یخه ی سومی را گرفت و :ببین داداش
ما هر چه هستیم با هم رفیقیم ولی تو غریبه ای و حریف ما نیستی
سومی گفت : غریبه جد و آبادتان است![]()
این صحرا مال من است و شما حق ندارید در اینجا دعوا راه بیندازیذ
اولی و دومی گفتند: یک صحرایی به تو نسان بدهیم که خودت حظ کنی![]()
دونفری با او دست به گریبان شدند و او زورش می چربید
بعد از قدری زد و خورد گفت :قضیه با کتک کاری حل نمی شود شما خیال کردید اینجا سهر هرت است ولی بد خیال کردید
دیوان بلخ نزدیک است می برمتان پیش قاضی تا دخلتان را بیاورد
دونفری گفتند برو برویم ما با تو کاری نداشتیم تو مارا کتک زدی برویم تا نشانت بدهیم
آمدند پیش قاضی دیوان بلخ و هر سه شکایت داشتند
این گفت آن مرا زده و آن گفت این مرا زده
قاضی پرسید : گفت و گو بر سر چه بود ؟داستان را شرح دادند
قاضی تمام حرف ها را شنید
و گفت: بسیار خوب باید برها و میش ها و گرگ ها و شتر ها و فیل ها را حاضر کنید تا حکم دیوان بلخ را صادر کنیم![]()
گفتند آخر بزی و میشی و گرگی و شتری و فیلی در کار نیست ما اینها را آرزو کرده بودیم
قاضی بلخ جواب داد خیلی خوب آرزو بر جوانان عیب نیست
ولی کار ما حساب دارد![]()
![]()
شما کتک کاری کرده اید و حالا یا باید هر سه را به زندان بیندازم یا باید ضامن بدهید و تمام آثار جرم را حاضر کنید تا رسیدگی کنیم و بی گناه را از گناه کار بشناسیم
گفتند : خیلی خوب می رویم زندان![]()
قاضی گفت : خیال کردید زندان ما نان مفت ندارد به کسی بدهد باید خودتان ضامن یکدیگر شوید و بروید بز ها و میش ها را بیاورید تا برایتان آش درست کنند گرگ و شتر و فیلش را هم به شما تخفیف می دهم![]()
جاهلان دیدند حرف حسابی جواب ندارد و چاره نیست یکدیگر را ضمانت کردند و رفتند که بزها را بیاورند ولی هنوز که هنوز است به آرزوی خودشان نرسیده اند
(قصه های خوب برای بچه های خوب، مهدی آذریزدی)