تبليغاتX
#ღstand by meღ#

#ღstand by meღ#

مثه حرمت صلیبی واسه مریم و مسیح / تو مقدسی مثه اسم کلیسا می مونی

همه قبیله ی من عالمان دین بودند/مرا معلم عشق تو شاعری آموخت

سلام

دلم برا یه آپه طولانی کردن تنگ شده

مثله اون قدیما هی بنویسم هی بنویسم اونم با رنگای اجق وجق جهت درآمدن چشم خواننده

آخیچه دورانی بود!

چقدرم غلط املایی!البته هنوزم ملموسه

فکر کنم دیگه همه جهانیان فهمیدن من کنکور دارم

از یه نظر نامردیه کنکور اما از یه نظرم خوبه

حالا من سعی می کنم نیمه پر لیوانو ببینم

ولی هممون که دلمون خونه

این مشاورمون وای وای

کلا رو نرو آدمه اومده می گه عربی ۷درصد؟

قبلش کلی خوشحال بودما آخه همین که منفی نزدم خودش کلیهوالله

چه انتظارایی دارن از آدم

خدایی خیلی سخته منکه هرچقدرم خودمو بکشم باز نمی فهمم همش حظی همش حفظی اییییییی

ببینم الان سبز شدین نه؟

دارین فکر می کنین وسط تابستون داره راجع به درس حرف میزنهکی حوصله داره ما پاییز زمستونشم به زور می ریم

جدی من آخر نفمیدم این فلسفه ی بد اومدن از مدرسه از کجا نشات می گیره

بابا آخه مدرسه به این خوبی به این باحالینازی نازی

حالا بماند که من مدرسه نمی رم و کلا غیر حضوریم ولی خوب

اون موقع که جوون بودم و می رفتم مدرسه مدرسه رو خیلی دوست داشتم

البته یکی از دلیلاشم این بود که از شر مامانم خلاص می شمفکر نکنم بیشتر از۵ روز تو تمام این سالها غایب بوده باشم

اونم مثلا تعطیلات بعد عید یا مثلا خیلی دیگه مریض بودم

حتی فکر کردن بهشم درد آوره مدرسه بخدا خیلی مهربون تره

فکر کن بشینی خونه هی بگه چرا اینجا نشستی چرا اینو خوردی چرا پشت کامپیوتری چرا این چرا اون

یه چیزی تو مایه های ساواک

ای بابا چقدر تو مدرسه ازم تعریف می کردن چقدر وای وای

مامانم همیشه تحدیدش این بود که می یام به فلانی می گن تو خونه چیکار می کنیا اتاقتو جم نمی کنیا ال می کنیا بل می کنیا

برو بابا شتر در خواب بیند پنبه دانه!فکر کنم یه بار اومده بود کلا معلما انقدر ازم تعریف کرده بودن همینجوری مونده بود بنده خدا

می بینید ؟ حال کنید

بعضی بچه ها شیطونیاشونو میارن تو مدرسه ولی شیطونی در حد خودش نباید یه کاری کنی که روت حساس بشن خصوصن این ناظما وای وای وای

یادمه گیر می دادن می گفتن طبقه اول که رسیدین مقنه هاتون سرتون باشه

حالا نمی دونم مغنه یا مقنه یا هر کوفت دیگه ای مردشوره این ادبیات فارسی و مولدشو ببرن

والا بچه بودم هی می گفتم خوش به حال انگلیشا دیگه سر سر هم نوشتن و جدا نوشتن مشکل ندارن

خوب کجا بودیم آها

بعد خیچی دیگه هرکی سرش نبود یه چیزی بهش می گفتن ولی کسی به من کاری نداشت خودمو تو دل همه جا کرده بودم(از خود تعریف نباشه)

ولی پارسال یه معاون جدید اومده بود هنوز نمی دونست من کیماومد گفت سارا جون از تو بعیده ارشد این مدرسه همه تو که گوش نمی دی وای به حال بقیه فلان و بیسار

یه چیزای دیگم یادمه حالا که دارم فکر میکنمیادمه معلما وقتی پرسش گروهی می زاشتن

یعنی اینکه وقتی می خواستن سوال بپرس ن از کل کلاس نوبت من که می شد یه سوال که من نمی دونستم واقعا از کجا درآورده اینو از من می پرسید

یه بار دیگه شاکی شدم یکیشونو کشیدم کنار گفتم آخه ما با هم رفیقیم یه عمره لباسامون تو یه آفتاب خوش می شه چرا می خوای منو جلو بچه ها ضایع کنی

فکر می کنید چی می گفتن؟ تو ب بقیه فرق داری ! من از تو یه انتظار دیگه دارم!

یکی نبود بگه بابا این طفله معصوم آخی نازی نازیآدمه دیگه چه فرقی با بقیه داره؟ به جان تو من آدمم

خلاصه انقدر این کاراشونو ادامه دادن که کفرم در اومدهمین

چقدر حرف زدما ولی بازم می خوام بگم

هییییییییی روزگار

سو تفاهم نشه ها حالا بعضیا می گن شیرین ترین دوران اونموقست یا نمی دونم اگه می شد برگردیم

واااااااای آخه کی حاضره برگرده به اون موقع؟ کی آخه هرکی هست بگه تا من با دستای خودم خفش کنم

آخه فکر کن! اینهمه درس خوندی اینهمه مشق نوشتی اینهمه جریمه اهم!اینهمه تو بارون تو برف تو فلان رو زمین راه رفتی هی رفتی هی اومدی تا رسیدی به این جا

بعد برگردی دوباره؟؟ من با اینکه این دوران زندگیمو دوست دارم ولی هرگز حاضر نیستم برگردم به عقب

چند روز پیش داشتم برمی گشتم خونه یهو دیدم یکی خیلی برام آشنا می زنه دقت کردم دیدم ا این همون دلارامه خودمونه

می دونید با دلارام راهنمایی تو یه مدرسه بودیم بنده خدا از اون موقع تا حالا فرق زیادی نکرده بود همون قدی مونده بود تقریبا

دیدم یه آدم خسته انگار داره از دست می ره کلا داره می خواد همون وسط غش کنه

معلوم نیست چقدر درس می خونه که به این افتاده اون ولی منو نشناخت خیلی راحت از کنار هم رد شدیمیعنی من انقدر پیر شدم که منو نشناخت؟یا اینقدر تو که درس بوده منو شبیه یه رادیکال در حال گذر دیده؟

نمی دونم !

چرا بعضیا خودشونو می کشن ؟ بعضی وقتی می ترسم از اینکه قراره با همچین آدمایی رقابت کنم واقعا می ترسم

ولی استاد شیمیمون دیروز می گفت انقدر نگران نباشید بابا یه دختری شاگرد من بود

هفته یه بار می رفتم خونشون روز قبل کلاس داشتم روزنامه می خوندم دیدم عکسشو انداختن تو روزنامه! تو خواب سکته کرده بود مرده بود!

فرداش رفتم خونشون باباش تا منو دیده انگار صاحب عزام اومده می گه دیدی چی شد؟

معلممون خیلی فلفل نمکیه

به منم می گه کاتالیزورگفتم استاد حالا اگه یکی از الن خواب کنکور ببینه چی؟
گفت نه اون خوابه اشکال نداره اون بنده خدا از استرس تو خواب سکته کرده بود ! مامانش می گفت صبح رفتم بیدارش کنم(چه مامان مهربونی!) دیدم خشک شده تکون نمی خوره بچه ۱۷   ۱۸ ساله بخاطره کنکور....!

ممکته اخه ؟ هیچوقت باعث و بانیای انتخابات دهم رو نمی بخشم هیچوقت

می مردین ۱۰ روز عقب تر برگزار می کردین؟

با زندگیه همه جوونای این مملکت بازی کردن چه مستقیم چه غیر مستقیم

اونایی که تو جو قرار گرفتن و اون بیچاره هایی که امتحان نهاییشون امتحانی که ۱۵ درصد سرنوشتشونو تو کنکور رغم می زد فشرده بر گذار شد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

کی تو ۲ روز وقت می کته کل کتاب حسابانو تموم کنه؟

کی برا هندسه و اونهمه مطلبش فقط یه روز وقت می زاره اکسر داوطلبا نمره دیپلم و نهاییشون ۲نمره و بیشتر اختلاف داشت!!!!!!!!!!

کی جواب حروم شدن زندگی جوونارو می ده؟

هان؟ تو  تو دهن اون دولت زدی ! اما کاشکی می موندی! کاشکی بازم مردم می تونستن از خوبیهات بگن!

اما تورو خدا یکی پاشه یه فکری به حال دهن این دولت بکنه

ای بابا

یادم نبود خونه کثیفمو آلوده نکنم!

مسافرانو می بینید

خییییییییییییییییییییییییلی قشنگه خیلی دوست دارم واقعا یه شیوه ی نو!

کی رستگاران می دید؟ من فقط اسمشو شنیدم ! بیکارم مگه تا ۱۲ شب بیددار بمونم که رستگاران ببینم؟

واقعا مردم مملکت ما هم بیکارنا تا کی بیدار می مونید آخه؟شده پربیننده ترین سریال واه واه واه

نمی دونمچه جوری تمومش کنم آپو

به قول اون وریا!

آپ فرط

+ نوشته شده در  جمعه 1388/05/30ساعت 6:14  توسط سارا  | 

پیرمرد و سالک!

پير مردي بر قاطري بنشسته بود و از بياباني مي گذشت . سالكي را بديد كه پياده بود

پير مرد گفت : اي مرد به كجا رهسپاري ؟

سالك گفت : به دهي كه گويند مردمش خدا نشناسند و كينه و عداوت مي ورزند و زنان خود را از ارث محروم مي‌كنند

پير مرد گفت : به خوب جايي مي روي

سالك گفت : چرا ؟

پير مرد گفت : من از مردم آن ديارم و ديري است كه چشم انتظارم تا كسي بيايد و اين مردم را هدايت كند

سالك گفت : پس آنچه گويند راست باشد ؟

پير مرد گفت : تا راست چه باشد

سالك گفت : آن كلام كه بر واقعيتي صدق كند

پير مرد گفت : در آن ديار كسي را شناسي كه در آنجا منزل كني ؟

سالك گفت : نه

پير مرد گفت : مردماني چنين بد سيرت چگونه تو را ميزبان باشند ؟

سالك گفت : ندانم

پير مرد گفت : چندي ميهمان ما باش . باغي دارم و ديري است كه با دخترم روزگار مي گذرانم

سالك گفت : خداوند تو را عزت دهد اما نيك آن است كه به ميانه مردمان كج كردار روم و به كار خود رسم

پير مرد گفت : اي كوكب هدايت شبي در منزل ما بيتوته كن تا خودت را بازيابي و هم ديگران را بازسازي

سالك گفت : براي رسيدن شتاب دارم

پير مرد گفت : نقل است شيخي از آن رو كه خلايق را زودتر به جنت رساند آنان را تركه مي زد تا هدايت شوند . ترسم كه تو نيز با مردم اين ديار كج كردار آن كني كه شيخ كرد

سالك گفت : ندانم كه مردم با تركه به جنت بروند يا نه ؟

پير مرد گفت : پس تامل كن تا تحمل نيز خود آيد . خلايق با خداي خود سرانجام به راه آيند

پيرمرد و سالك به باغ رسيدند . از دروازه باغ كه گذر كردند

سالك گفت : حقا كه اينجا جنت زمين است . آن چشمه و آن پرندگان به غايت مسرت بخش اند

پير مرد گفت : بر آن تخت بنشين تا دخترم ما را ميزبان باشد

دختر با شال و دستاري سبز آمد و تنگي شربت بياورد و نزد ميهمان بنهاد . سالك در او خيره بماند و در لحظه دل باخت . شب را آنجا بيتوته كرد و سحرگاهان كه به قصد گزاردن نماز برخاست پير مرد گفت : با آن شتابي كه براي هدايت خلق داري پندارم كه امروز را رهسپاري

سالك گفت : اگر مجالي باشد امروز را ميهمان تو باشم

پير مرد گفت : تامل در احوال آدميان راه نجات خلايق است . اينگونه كن

سالك در باغ قدمي بزد و كنار چشمه برفت . پرنده ها را نيك نگريست و دختر او را ميزبان بود . طعامي لذيذ بدو داد و گاه با او هم كلام شد . دختر از احوال مردم و دين خدا نيك آگاه بود و سالك از او غرق در حيرت شد . روز دگر سالك نماز گزارد و در باغ قدم زد پيرمرد او را بديد و گفت : لابد به انديشه اي كه رهسپار رسالت خود بشوي

سالك چندي به فكر فرو رفت و گفت : عقل فرمان رفتن مي دهد اما دل اطاعت نكند

پير مرد گفت : به فرمان دل روزي دگر بمان تا كار عقل نيز سرانجام گيرد

سالك روزي دگر بماند

پير مرد گفت : لابد امروز خواهي رفت , افسوس كه ما را تنها خواهي گذاشت

سالك گفت : ندانم خواهم رفت يا نه , اما عقل به سرانجام رسيده است . اي پيرمرد من دلباخته دخترت هستم و خواستگارش

پير مرد گفت : با اينكه اين هم فرمان دل است اما بخر دانه پاسخ گويم

سالك گفت : بر شنيدن بي تابم

پير مرد گفت : دخترم را تزويج خواهم كرد به شرطي

سالك گفت : هر چه باشد گر دن نهم

پير مرد گفت : به ده بروي و آن خلايق كج كردار را به راه راست گرداني تا خدا از تو و ما خشنود گردد

سالك گفت : اين كار بسي دشوار باشد

پير مرد گفت : آن گاه كه تو را ديدم اين كار سهل مي نمود

سالك گفت : آن زمان من رسالت خود را انجام مي دادم اگر خلايق به راه راست مي شدند , و اگر نشدند من كار خويشتن را به تمام كرده بودم

پير مرد گفت : پس تو را رسالتي نبود و در پي كار خود بوده اي

سالك گفت : آري

پير مرد گفت : اينك كه با دل سخن گويي كج كرداري را هدايت كن و باز گرد آنگاه دخترم از آن تو

سالك گفت : آن يك نفر را من بر گزينم يا تو ؟

پير مرد گفت : پير مردي است ربا خوار كه در گذر دكان محقري دارد و در ميان مردم كج كردار ,او شهره است

سالك گفت : پيرمردي كه عمري بدين صفت بوده و به گناه خود اصرار دارد چگونه با دم سرد من راست گردد ؟

پير مرد گفت : تو براي هدايت خلقي مي رفتي

سالك گفت : آن زمان رسم عاشقي نبود

پير مرد گفت : نيك گفتي . اينك كه شرط عاشقي است برو به آن ديار و در احوال مردم نيك نظر كن , مي خواهم بدانم جه ديده و چه شنيده اي ؟

سالك گفت : همان كنم كه تو گويي

سالك رفت , به آن ديار كه رسيد از مردي سراغ پير مرد را گرفت

مرد گفت : اين سوال را از كسي ديگر مپرس

سالك گفت : چرا ؟

مرد گفت : ديري است كه توبه كرده و از خلايق حلاليت طلبيده و همه ثروت خود را به فقرا داده و با دخترش در باغي روزگار مي گذراند

سالك گفت : شنيده ام كه مردم اين ديار كج كردارند

 

مرد گفت : تازه به اين ديار آمده ام , آنچه تو گويي ندانم . خود در احوال مردم نظاره كن

 

سالك در احوال مردم بسيار نظاره كرد . هر آنكس كه ديد خوب ديد و هر آنچه ديد زيبا . برگشت دست پير مرد را بوسيد

پير مرد گفت : چه ديدي ؟

 

سالك گفت : خلايق سر به كار خود دارند و با خداي خود در عبادت

 

پير مرد گفت : وقتي با دلي پر عشق در مردم بنگري آنان را آنگونه ببيني كه هستند نه آنگونه كه خود خواهي ...

 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/05/23ساعت 7:27  توسط سارا  |