شکرکندچرخ فلک ازملک ملک ملک/کزکرم و بخشش او روشن و بخشنده شوم
نمیدونی کلمه هاتو چجوری رو هم سوار کنی که احساستو بگه
واقعا بعضی وقتا کلمه ها به پای احساس نمی رسن
خدایا عاشششششششششششششششششقتم![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
انقدر مهربونه که می خوای محکم بغلش کنی ولی وقتی می بینی از رگ گردن بهت نزدیک تره احساس می کنی
هر که جز ماهی، ز آبش سیر شد...
می خوای کلماتو بسازی ولی اون خودش می دونه چی می خوای بگی
هم نامه ی نا نوشته خوانی
نمی دونم چی بگم
بذارید یه داستان از سنایی بگم
سر کلاس بودیم آقای زرباف استاد ادبیاتمون گفت :
.... وقتی سلطان محمود غزنوی می خواست تاج گذاری کنه گفته بود هر کسی بتونه شعره خوبی در مدح من بگه و روز تاج گذاری بخونه به بهترین اونا پاداش خوبی می دم
همه شاعرا دست به قلم شدنو سنایی هم نوشت...
همه از شعرای اون تعریف میکردن می گفتن سنایی حتما برنده جایزه می شه
تا اینکه روز تاج گذاری رسید...
سنایی با خودش فکر کرد حالا که می خوام برم در پیشگاه پادشاه تر تمیز برم
بقچشو برداشت و راهیه حموم شد
...حموم بیرونای قدیم زیرش یه زیر زمینی داشت که آتیش درست می کردن که گرم بشه و...
سنایی وقتی داشت رد می شد می بینه دو تا از کارگرای اون ایین مشغول کارایین
یکی برا اون یکی شراب می ریزه می گه بخور به کوریه چشم سلطان محمود بخور
اونم می خوره و دوباره یکی دیگه براش می ریزه می گه به کوریه چشم سنایی بخور
طرف می گه اون دیگه چرا؟ اون پادشاه به مردم ستم می کنه سنایی برا چی؟
می گه آخه خدا بهش این طبع شاعرانرو داده که انقدر راحت و تمیز شعر می گه ولی اون می ره برا یه همچین آدمی و در مدح اون شعر می گه ...
سنایی ناراحت می شه و بر می گرده خونه
به زنش می گه قدم دوات منو بیار ...
و شروع می کنه به نوشتن...
ملکا ذکر تو گویم که تو پاکی و خدایی نروم جز به همان ره که توام راهنمایی
همه درگاه تو جویم همه از فضل تو پویم همه توحید تو گویم که به توحید سزایی
تو حکیمی تو عظیمی تو کریمی تو رحیمی تو نماینده ی فضلی تو سزاوار ثنایی
نتوان وصف تو گفتن که تو در فهم نگنجی نتوان شبه تو گفتن که تو در وهم نیایی
همه عزی و جلالی همه علمی و یقینی همه نوری و سروری همه جودی و جزایی
همه غیبی تو بدانی همه عیبی تو بپوشی همه بیشی تو بکاهی همه کمی تو فزایی
لب و دندان سنایی همه توحید تو گوید مگر از آتش دوزخ بودش روی رهایی
البته من تو بیت آخرش با سنایی موافق نیستم
مگه ما بخاطر بهش رفتن و جهنم نرفتن خدارو دوست داریم؟
خدایا ! خیلی باحالی.![]()
